تبليغاتX
تا کجا باید سفر کرد تابه شهر تو رسید؟

 

 

 

عاشق شدن آسان است

 حتّی عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست

 زيرا انسان تنهاست

 و همين دليل کافی برای عشق است

امّا يافتن ياری که

 هميشه باشد و بخواهد که باشد، دشوار است

 امّا ارزش جستجو را دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایّام وصال

از جدایی یک ،دو سالی میگزشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اوّل بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را

آن دو چشم مست اهو وار را...

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار،او هم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بودو توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بیخبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

امدو در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل،زیباست دل

گر تو زورقبان شوی،دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت به سر دارم بدان

چون توئی مخمور،خمّارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگزاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از لبم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

هرچه عشق من هیچ بود،زیبا نبود

خوبیه او شهرهء آفاق بود

در نجابت،در نکوئی،...

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این غصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدائی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

Image hosting by TinyPic

با که گویم این که هم خون من است

خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد وین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

ان طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد،تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصهء او من شدم

مست و مخور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم،کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گزشتی،خوش گزر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت،فردا را نگر

اخر این یکباراز بشنو از من پند

بر من و بر روزگارم دل مببند

عاشقی را دیر فهمیدی،چه سود؟

عشق دیرین گسسته تا عبور

گر چه آب رفته باز اید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

.

.

.

بعد از این هم اشیانت هر کس هست

باش با او،یاد تو مارا بس است...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

 

 

وقتی میخواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر چه در طبیعت است کمک بگیرم

از یک گل سرخ تنها در بیشه ای بی نشان از کبوتری که در ابر ها لانه دارد

از چشمه ای زلال آنقدر زلال که انسان حیفش آید قطره ای از آن بنوشد

از شاپرکی که صدای خود را صیقلی داده

از پروانه ای که هر روز زیباتر میشود

از کوهی که هیچ پایی به قله اش نرسیده

از دریایی که دستی کاکل موجهایش را لمس نکرده

از قصه ای که هیچ گوشی آن را نشنیده و از تصویری که هیچ نقاشی آن را نکشیده است وقتی میخواهم برای تو بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

"بنام خالق زیبایها"

کجایی همکلاسی؟چقدر دلم برات تنگه!خیلی روزه ندیدمت.کوچه باغ،با همه درختاش،با همه خونه هاش،خونه هاش با همه آجراش،آجراش با همه آدماش،قدیمی شده.امّا روزهای خوش با تو بودن،دانشکده رفتن،خندیدن،فریاد زدن،زمین خوردن،بلند شدن،هیچ کدوم قدیمی نشدن.مثل پول تو جیبی،که هر روز آقاجون بهم میداد،هنوز تو جیب خاطراتم،جرینگ جرینگ،می کنه!مثل عطر گل یاس،وسط دفترچه خاطرات گیجم می کنه.مثل قره قورتی که یواشکی،گوشه لپ مون میذاشتیم،دهنم رو آب می اندازه.به یاد اون روزا

 یهو قد می کشم،بزرگتر میشم،

!کمی از قبل بیش تر می شم

کجایی همکلاسی؟

یاد روزای با تو بودن،ساده ام می کنه.صریحم می کنه،میل به خوندن و نوشتن و یاد گرفتن روتو رگام،بیدار می کنه.تو که یادت این جاست،توکوچه باغ راه می ره،از درختا بالا میره؛آدم برفی درست می کنه،تو که یادت گوله گوله برف به طرفم پرت می کنه،

پس خودت کجایی؟

اون روزا...با هم تویه یه دانشکده درس می خوندیم،

از یه کوچه رد می شدیم. با هم یکی بودیم.یه وقتایی قدّ چند نفر حرف

می زدیم.قد چند نفر راه می رفتیم.گل می گفتیم و گل می شنفتیم.اما بعضی روزا...یادته....ما آدما چه بیخودی سخت می گرفتیم.

...خلاصه رفیق،شیطونی و بازیگوشی،که تو روح بی تاب ما ،غلغلک می داد شروع شد.انگار با شیطونه قرارداد بسته بودیم از دیوار راست بریم بالا.به جای در،از پنجره وارد شیم و از پنجره یواشکی ... رو دید بزنیم،سر هیچی از خنده غش کنیم،واسه یه غلط لپی بچه ها ریسه بریم.ساعت کلاسو،با کرکر و هرهر و خنده،پر کنیم،به قاب عکس که کج شده بود،به سایه درخته که رو زمین راه می رفت،به شکاف دیوار حیاط،به هر

بهونه ای،بخندیم،شاد باشیم.

چه روزایی بود،چند تا خودکار حروم کردیم؟!چند تا دفتر چه سیاه کردیم؟!

چند بسته مداد سیاه و گلی رو تا تهش رفتیم و کوتاه کردیم؟...

نمی دونم حسابش از دستم در رفته!اما می دونم از یه جایی سر نوشت،من و تورو،از هم جدا کرد.حالا فقط خاطرات تورو دارم.من و تو از کجا به هم نزدیک شدیم؟ از دوران ساده و با صفای کودکی!از کجا دور شدیم؟از وقتی که هی از کودکی دور شدیم،از وقتی که هی از هم دور شدیم،تا روزی که همدیگه رو گم کردیم...

هرگز نمی شه با فشار مفهومی رو در ذهنی گنجاند،خاطره ای رو از یاد کسی برد.با دردی خو کرد،از مرحله ای به مرحله دیگرعبور کرد،فقط می شه با روش های مهر آمیز وعاشقانه،اشتیاق پرواز رو در کسی شعله ور کرد،روح خسته وافسرده کسی رو بیدار کرد،واون رو همون جور که هست پذیرفت.ما همون کودکان دیروز و همین کودکان امروزیم،با محبت و نوازش می شه با ما حرف زد،با محبت می شه به ما گذشت و صبوری رو آموخت.می شه ساده شد،ساده گفت،ساده خواست.

نمی دونم در کدوم سفر گم شدی،از چه راه هایی عبور کردی.در گذشته مانده ای یا در آینده غرق شدی.هر جا که باشی،هر کس که هستی از خودت دوباره بپرس،چقدر ما.... به خود سخت گرفتیم؟چه کسی مشت های گره کرده تو رو باز می کنه؟

رها شو.آسوده در کوچه باغ قدم بزن.به زمستان نگاه کن،برف می باره،و این برف سنگین پیامی به سپیدی و روشنی آرامش به تو هدیه می کنه،در آهنگ بارش برف،دقیق شو و صدای ضمیر گمشده ات رو بشنو،صدایی آرام و صبور،مهربان،سرشار از لطف و زیبایی،به تو می گوید:رفیق!هرگز از یاد مبر....این نیز بگزرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

 

اول اين اين چند بيت شعررو كه حتما" همتون شنيدين

(حدَاقل پشت اين ماشينها(بعد دوست دارم نظرتون رو بگين

...غم مردان جهان؛از وجود نامردان است

من از دست بيگانگان ننالم
...كه هر چه با من كرد،آن آشنا كرد

معرفت درَ گرانيست به هر كس ندهند
...پر طاوس قشنگ است به كركس ندهند

آره؛درسته بازم داستان نامردي و بيمعرفتيه.ولي آخه اين بار خيلي جالبِ،ميدونين واسهء چي؟
اينبار از طرف يكيه كه خودش يكسره و هميشه دم از اِنده دوستي و معرفت ميزد و(كه الان هم حتما" ميزنه!!!)    و جالب تر اينكه خودش رو هم با معرفت ترين آدم روي زمين ميدونست

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام استگو شمع میارید در این جمع که امشبدر مذهب ما باده حلال است ولیکنگوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ استدر مجلس ما عطر میامیز که ما رااز چاشنی قند مگو هیچ و ز شکرتا گنج غمت در دل ویرانه مقیم استاز ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ استمیخواره و سرگشته و رندیم و نظربازبا محتسبم عیب مگویید که او نیز

سلطان جهانم به چنین روز غلام استدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام استبی روی تو ای سرو گل اندام حرام استچشمم همه بر لعل لب و گردش جام استهر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام استزان رو که مرا از لب شیرین تو کام استهمواره مرا کوی خرابات مقام استوز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام استوان کس که چو ما نیست در این شهر کدام استپیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

       

          [   

 

   

                حالا من یه ارزو دارم تو سینه       که دوباره چشم من تورو ببینه

                                     هرکی تولدشه مبارک باشه            

     

     

      

         

 

 

HAPPY   BIRTHDAY HAPPY   BIRTHDAY

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 موسيقی كه با تو شنيدم چيزي بيش از آن بود
 ونانی كه با تو قسمت كردم بيش از نان بود
 اكنون كه بی توام همه چيز غم انگيز است
 آن همه زيبايی اكنون مرده!
 زمانی دستانت اين ميز و نقره ها را لمس نموده بودی
 ومن شاهد بودم كه انگشتانت اين ليوان را حمل می كرد.
 محبوبم اين چيزها تو را به خاطر نمي آورند
 با اينحال جای انگشتانت هرگز از آنها محو نخواهد شد.
 به اين دليل در اعماق قلبم تو در ميان آنها جاری هستی
 چرا كه با دستها و چشمهايت آنها را تطهير كرده ای
 و در درونم آنها همواره تورا به ياد می آورند
 كه روزی تورا ديده اند٫زيبا و زيبنده.

                                      کنراد آیکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

محبوب من تا تو بیایی در امتداد سکوت

در حاشیه ی کبود زخم پرسه خواهم زد

دیریست که با گلبوته ی خیال تو در کوچه های

خالی ذهنم به انتظار نشسته ام

ای پر کشیده از افق چشمان من

به من بگو تا تو بیایی

شکفتن پیچکها را با که بگویم؟!

واواز پیچکها را با که بخوانم؟!

 

Hosted by Tinypic.com

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهیه این سفر نشو


نزار که عشق منو تو . اینجا به اخر برسه
بری تو و . مرگ من از . رفتنه تو سر برسه

 

اگر چه من به چشم تو . کمم قد یمیم گمم
آتشفشانه عشقمو . در یا یه پر تلا تمم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت٬

                                             سرها در گریبان ست.   

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید٬نتواند٬

که ره تاریک و لغزان ست.

وگر دست محبت سوی کس یازی٬

به اکراه آورد دست از بفل بیرون٬

که سرما سخت سوزان ست.

*************************************

هوا بس ناجوانمردانه سردست...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی٬در بگشای !

*************************************

منم من٬میهمان هر شبت٬لولی وش مغموم.

منم من٬سنگ تیپا خوردهء رنجور.

*************************************

نه از رومم٬نه از زنگم٬همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در٬بگشای٬دلتنگم.

*************************************

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر٬درها بسته٬سرها در گریبان٬دستها پنهان٬

نفسها ابر٬دلها خسته و غمگین٬

درختان اسکلتهای بلور آجین٬

زمین دلمرده٬سقف آسمان کوتاه٬

غبار آلوده٬مهر و ماه٬

زمستان ست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

اینجا را کلیک کنید تا تصویر را با بزرگترین اندازه ببینید

واژه هایم را آب برده٬قلمم شکسته٬دلم می گرید.

خاطراتم روی موجهای دیروز در گذرند.

خاکستر مانده نگاهت٬طنین صدایت و آهنگی غمگین

مرا به خویش می خواند٬مرداب آرزوهایم را به دریا می سپا رم٬

به جنگل سوخته خاطراتم سوگند٬درخت یادت را باغبان خواهم بود...

(...و بازهم تنهام!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

به سراغ من اگر مي آييد، پشت هيچستانم...
تو گذشتي!تو از برگ برگِ من گذشتي و من تمام شدم.
تو مرا خوب نخوانده بودي. تو مرا دوباره بخوان...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

اينجا هوا باراني است
پتويم را تا چانه بالا ميدهم
ودربستر گرم خويش فرو ميروم
باران؟
چراميباري آسمان؟
وچه راحت ميباري!
مي خواهم گريه كنم
مي خواهم اشك بريزم ولي نمي توانم
اينجا هيچ كس نيست
يك خلا
يك خلا مطلق
اينجا فقط من هستم و...
راستي پس تنهايي كجاست؟
مبادا تنها بماند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

یکی بود یکی نبود , اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ! یکی داشتو یکی نداشت , اونی که داشت تو بودی و اونیکه تو رو نداشت من بودم ! یکی خواست و یکی نخواست , اونیکه خواست تو بودی اونیکه بی تو بودن رو نخواست من بودم ! یکی آوردو یکی نیاورد , اون که آورد تو بودی و اونیکه به هیچ کس جز تو ایمان نیاورد من بودم ! یکی برد و یکی باخت , اونیکه برد تو بودی و اونیکه دل به تو باخت من بودم ! یکی گفت و یکی نگفت , اونیکه گفت تو بودی و اونی که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم ! یکی موند و یکی نموند اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نموند من بودم ! آره من بودم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

SON DEFA



DOLUYOR GЦZLERIM UNUTURMU DERSIN


SOLUYOR BU CANIM DAHA NE BEKLERSIN


İCIMDEKI UMUDU SILIP ATAMADIM SUNU


BEN ANLADIM SENSIZ YATAMADIM


SON DEFA BEBEGIM YANINA VARAYIM


SON DEFA BIRTANEM KOLLARIMA SARAYIM (YÜREGIME SARAYIM)


SON DEFA SEVDIGIM GЦZLERINE DALAYIM SON DEFA SON DEFA


AYRILIK SONUM OLDU


YANLIZLIK ISE ECELIMMIS


SEVMENIN BEDELI KEFENI GIYMEKMIYMIS


SORGUSUZ SUALSIZ


YASAKSIZ YANLISSIZ


BENDEN HABERSIZ GIDIYORSUN YA


SEN GIDERSEN SUNU BILKI BENDE GIDERIM


SENINLE YANLIZLIGIM YORGUNLUGUM SENSIZLIKTEN


SON BIR KEZ YANIMA GELSEN SON DEFA SON DEFA


YALVARIRIM NE OLUR SON DEFA

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 دیشب به یاد چشمان تو باران گریستم

 در خاطرم نشستی و حیران گریستم

 هر چند سخت بود برایم نبودنت

 اما چقدر ساده و آسان گریستم

 چشمم ستاره بارتر از آسمان توست

 یعقوب وار ای مه کنعان گریستم

 بر انتحار موج ببین سالهای سال

 همراه شاهزاده یطوفان گریستم

 دردی برهنه همچو سر انگشت شاخه ها

 بر سینه ام نشست و زمستان گریستم

 از ترس  اینکه خاطرت آزرده می شود

  چونان که شمع سوخته پنهان گریستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  | 

 

اگه روزي تو نباشی

            يا بری از من جدا شی

 
 نميدونم تو ميتونی
               عاشقی دوباره باشی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط ابراهيم اسدی  |